محمد مهدى ملايرى
243
تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )
جنگ با شاهان كشور ما به مزد مىگرفت ، و آنها را در آن جنگ بهسبب همين تركان شوكتى بود ، زيرا تركان لذّت زندگى را نچشيدهاند ، و سختى زندگى آنها را بر مرگ دلير مىسازد . به آنها نوشتم : ما هركسى را كه در اطاعت ما درآيد مىپذيريم ، و آنچه را داريم از كسى دريغ نمىداريم . و به مرزبان دربند نيز فرمانى نوشتم كه آنها را دستهدسته به درون كشور راه دهد ؛ به من نوشت كه پنجاه هزار تن از آنان با زنان و فرزندان و بستگانشان ، و سه هزار تن هم از سركردگان آنها همچنين با خانواده و زنان و فرزندان و بستگان آمدهاند . چون اين خبر به من رسيد خواستم كه آنان را به خود نزديك گردانم ، تا در بزرگداشتى كه از آنها مىكنم و عطائى كه به آنها مىبخشم قدر احسان مرا بشناسند ، و با سران سپاه ما مأنوس و آرامدل گردند ، كه هرگاه خواستيم آنها را با يكى از سرداران خود به جائى بفرستيم هريك را به ديگرى اعتماد باشد . پس به آذربايجان حركت كردم و چون از آذربايجان گذشتم به آنها اجازهء حضور دادم . در اين هنگام تحفههائى هم از پيشكشىهاى قيصر رسيد ، و همچنين پيك خاقان بزرگ ، و خداوند خوارزم ، و پيك پادشاه هند ، و داور ، و كابلشاه ، و خداوند سرنديب ، و خداوند كله ، و بسيارى از رسولان ، و بيست و نه پادشاه در يك روز به درگاه ما رسيدند . و چون به آن پنجاه و سه هزار ترك رسيدم فرمودم تا در آنجا به صف ايستند و براى ديدن آنان سوار شدم ، در آن روز شمارهء لشگريان خود من و آنها كه بر من وارد شده و كسانى كه فرمان بندگى مرا گردن نهاده بودند به اندازهاى بود كه مرغزارى به طول ده فرسخ گنجايش آنان را نداشت . خداى را بسيار سپاس گزاردم ، و فرمودم كه آن تركها را با خانوادههايشان به هفت رتبه تقسيم كردند ، و بر هر طبقهاى سردارى از خودشان برگزيدم ، و اقطاعى به آنها واگذاردم ، و مردانشان را لباس دادم ، و براى آنها روزى مقرر داشتم ، و فرمودم كه آب و زمين به آنها بدهند . دستهاى از آنها را با فرمانده سپاهيان خود در « رجان » « 1 » و قسمتى را با فرمانده سپاهيان خود در « آلان »
--> ( 1 ) . در منطقهء قفقاز جائى به نام « رجان » شناخته نيست ، و در هيچيك از كتابهاى تاريخى -